پشت دیوار حقیقت به قلم غزل محمدی
پارت نود و چهارم :
یک پایش روی پلهی پایینی قرار گرفت و پای دیگرش صاف روی پلهها افتاد. پریناز به زخم روی دستانش خیره شد. به قدری طرف را کتک زده بود که اگر زنده هم مانده بود در وضعیت خوبی نبود!
- چرا اومدی اینجا؟ برم... .
سرش چرخید و با گذاشتن دستش روی دست او مانع رفتنش شد.
- نیومدم اینجا که پرستارم شی...
چشمان عسلیاش به صورت درهم و چشمهای دوکاسهی خونش گره خورد. پس آمده بود که چه کاری کند؟
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
سلام خسته نباشید
0ممنون از شما بابت این رومان زیبا مرسی
۱۰ ماه پیشپروانه
0تا اینجا خوب بود
۱۱ ماه پیشارزو
2چقدر مظلوم بود آرش🙁کاش بدونه داداشش زندسن کاش تا دیر نشده بفهمه کاش فردا که بیدار میشم نویسنده عزیز پارت بعدیم بذاره کاش تو خماری نمونیممممم🩷
۱۱ ماه پیش
غزل محمدی | نویسنده رمان
می فهمه نگران نباش... 🥹🥺 نمیتونم روزهای دیگه پارت بذارم فقط یکشنبه، سه شنبه، چهارشنبه
۱۱ ماه پیشترنم
4حرفای پریناز رو دوست دارم..کلا هر وقت پری و آرش با همن خیلی خوبه..به هم شبیهن هر دوتاشون درد و رنج کشیدن
۱۱ ماه پیش
غزل محمدی | نویسنده رمان
من خودمم عاشق این دوتام و همینه که نمیشه وگرنه باهم جور می شدن
۱۱ ماه پیشترنم
3آرش این پریناز دوست داره بعد شما میای در مورد عشق زیادی ک به عاطفه داری حرف میزنی
۱۱ ماه پیش
غزل محمدی | نویسنده رمان
آرش پریناز و دوست داره چون کسی و نداره که بهش پناه ببره
۱۱ ماه پیشترنم
3عشق ی طرفه خیلی سخته و بده برا آرش ک هیچکسو نداره و تنها امیدش عاطفه ای هس ک بهش اهمیت نمیده و حلقه شو میزاره اُپن💔
۱۱ ماه پیش
غزل محمدی | نویسنده رمان
عاشق آدم اشتباهی شده...
۱۱ ماه پیشثریا
2پریناز حالا حالا هاا آرش ور دل خودت میمونه🙃💞
۱۱ ماه پیش
غزل محمدی | نویسنده رمان
🥺💔
۱۱ ماه پیشثریا
3رو بدن یه بچه محصولاتشون رو آزمایش میکردن 🥲
۱۱ ماه پیش
غزل محمدی | نویسنده رمان
💔💔🥹 حالا فهمیدی اون زخم ها واسه چی بود؟! واسه همین.
۱۱ ماه پیشنفس
2پارت زیبا و جذاب و خواندنی بود ممنون غزل جون امیدوارم همه چی خوب پیش بره وارش به جهان آسیب نرسونه وجهان هم همین طور
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون نویسنده جان خسته نباشی. برای آرش ناراحت شدم امیدوارم در ادامه حق به حقدار برسه🙏🏻❤🌹